خرید بک لینک
خببببببب چند وقته اینجا ننوشتم؟؟

مهمه؟

اینجا

اینستا

توییتر

هم جا

حوصله ندارم.بیحالم

دلم اونو میخواد

دلم میخواد برم خونه خودم

استقلال خودم

تا ساعت 11 بیرون بودن هدفم نیست ولی استقلال چرا

سنگینه خیلی

که بخوام باهاشون بودن رو

نرم اونجا که با اونا برم ولی برن بی من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 27 شهريور 1398 ساعت: 19:22

شماره دو از این قسمت شروع میکنم که فهمیدم خانم ایکش از اول پیجم داشته

خب خداروشکر در جریان همه چی بوده

دیگه جونم بگه براتون روزای خوبی تو دانشگاه سپری میشه..

خیلی خوب

آخرای سال ۹۷ هستش و داره تموم میشه...

بریم به سمت سال ۹۸

و خود من

دیگه از اونا نمینویسم...

تمام

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت: 15:32

بعد از این متن هامو شماره گذاری میکنم

یه پیج جدید زدم..

اونو پیدا کردی که صد البته کار سختی نبود

اگه به خاطر تو بود یه اسم جدید میزدم پرایوت میکردم بلاکت میکردم

به خاطر خودم بود که رها بشم از خاطرات و این اتفاق افتاد

بچه جون من قدرت اینو دارم چیزایی که دوسشون دارم نابود کنم. مثل پیجم...

من غرورم برام مهم تر از تویی هستش که حتی خودتم نمیشناسی...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 20:39

عرضم به خدمتتون که خیلی از سوالای پشت پرده به جواب رسیده .فقط بدی این زندگی اینه که هیچی مفتی نمیشه.یه ذره هزینه احساسات و قربونت برم های الکی و شب بیدار موندن داشت. خیلی چیزا دستگیرم شد.خانم ایکس در حال ترکیدن قرار داره.یه ثانیه هم نمیشینه.خار داره. آقای ایگرگ هم یه مهره سوختس.از هر جهت.قصه به جاهای جالب رسیده.

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

زیبای من ...

خوش آمدی به زندگیم

همه قصه ها همه حرفا همه فکرا همه چی با اومدنت تموم شد

آرومی شیرینی و آرومم میکنی

از اینکه تورو به زندگیم راه دادم خوشحالم

بی صبرانه منتظرم برای دیدنت...

#پاییز

#فصل_نو

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

بهش گفتم وقتی از همه جا میبرم حمله میکنم اینجا ...چند خط مینویسم و آروم میشم تقریبا...

گفت میخواد ببینه وبلاگمو...

منکه نمیذارم بیاد ...وگرنه می بینه چقد دیوونه ام...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

دارم ترکت میکنم برای همیشه.بعد 2 سال بودن های خوب و ناخوب. بودن های نصفه و نیمه و پر درد... من رفتم. یهویی رفتم. هیچی برات نذاشتم. خونه همون خونس. پر از خاطره پر از لحظه... ولی من دیگه نیستم. از وقتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

وقتی میگم گم شدم یعنی از هیچکدوم کارام مطمئن نیستم. یعنی دقیقن نمیدونم چیکار دارم میکنم. حتی اینکه نمیدونم کجا دارم مینویسم. یبار پیج اینستاگرام اونجا رو میبندم میام اینجا... اینجا قرنطینه میکنم میرم پیج باز میکنم هردو رو میبندم میرم تو کاغذ مینوسم بعد پاره میکنم بعد تو ذهنم کلمه ها قطار میشن...

ولی از وقتی راهتو بستم خیلی راحتم. نمیدونم چرا نمیدونم چجوری ولی همین که هیچ راهی نداری برای من... حالم خوبه... نگران نیستم... ناراحت نیستم...خوبم. همین کافیه...✨♥

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

در حال رد شدن از بحران حسی به نام عشق هستم.

من دیگه اون آدم سابق نیستم...حسی رو تجربه کردم به نام عشق... براش از همه چی گذشتم و خودم رو ندیدم...

اما الان میبینم که در حال حاضر حسی جز نفرت به اون آدم ندارم...پیاماش منو هیجان زده نمیکنه مث یک ماه و اندی پیش...

من کنده شدم از گذشته خودم و خوبم الان...

بدون ترس و واهمه و دلهره هستم..:))

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

اولش رو میخوام اینجا بنویسم ... بگم که از همون اول قصه دلم رفت براش همون روز که در رو برام نگه داشت تا رد شم ...

باورش نکردم حسمو اخه فک میکردم من یکی دیگه ام اما الان دارم میبینم ...

که بوده و هست و خواهد بود...

اما دیگه کاری ازم برنمیاد...نمیتونم پیش قدم بشم فقط میتونم دعا کنم...

خیلی دوست دارم الف ح میم عزیزم

گفته بودم عشق رو تجربه کردم ولی نکردم من فقط درگیر عادت شده بودم و چیزی که بهش اعتقاد دارم وفاداری...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:24

جدایی سخته....

خیلیییی...

عطر تن مادر و پدر و خواهر و برادر...

بوی زندگی...

قدر ثانیه ها را باید با وجودم نفس می کشیدم...

برچسب: دلبستگی, نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 20:06

تو این یه ترم دانشگاه انقد اتفاق جور وا جور واسم افتاد ک تو خودم گم شدمم....واقعا ترم سختی بود واسم....از رفتن و اومدن و دیدن و ملاقات کردن اشخاص بی شعور و حرف زدن با یه شخص خاص....الان یکی باید بهم میگفت چرا؟؟؟؟

ترم بعدم همینا هستن؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 20:06

سخته چون یه عمر از زندگیت صرف و وقف یه آدم اشتباهی کردی.نباید میذاشتی بیاد تو زندگیت..... الان انقد پشیمونی که نمیدونی چیکار کنی بیخیالش شی و بسپریش دست خدا تا خدا انتقامتو بگیره یا خودت نقشه بچینی و حال خودتو خوب کنی.... ائضاع وقتی بدتر میشه که لطفی که در حقش کردی رو از زبون خودش منت بشنوی و تورو آویزون صدا کنه و به بدترین شکل ممکن تورو جلوی خودت خورد کنه. در آخر تصمیم میگیری که بی خیال هرچه شریک و دوست و رفیق و هزار کوفت شی و بری نسکافتو جلوی پنجره و خیره به بارون بخوری و از خودت قول بگیری به هیچ کس اعتماد نکنی... تو زندگی برای خودت باشی و برای خودت وقت بزاری ... این تنهایی نیست ارزش قایل شدن به خودت و زمانت و عمرت و احساست هست. هیچ پسری ارزش جنگیدن نداره.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 20:06

دارم به این نتیجه میرسم که برام مهم نیستی.و شاید هم نبودی.تو شاید یه بهونه بودی برا تنها نبودن .... حتی وقتی رفتی ردیف اول نشستی و اون دختره کنارت. ناراحت نشدم حرصم نخوردم.حقیقتا هیچ حسی بهت نداشتم. چون تموم شدی برام.حتی وقتی تو پله ها کم مونده بود بخورم بهت و دو تا یکی میکردم زود برسم به مقصد.دیدنت باعث شد نخوام هوای اطرافت استشمام کنم.از بس کثیفی. دیگه نمیبینمت .قبلنا نگاهم شکارت میکرد ولی الان وقتی پشت سرمم هستی نمیبینمت. چقد تو ضعیف و کمرنگ بودی که راحت حذف شدی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 20:06

آرمان های من فرق داره با اونچه بقیه فکر میکنن ...

ازدواج و زندگی عادی آرمان من نیست...

چه بد ک موانع زندگیت گاهی عزیزانت هستن...

مانعم نشید نمیخوام برم...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 16:00

صفحه بندی